8/29/2025 8:41:44 AM

داستان شمشیر زنگ زده و دختر پادشاه/ شاهزاده ای که جانش وابسته به شمشیر زنگ زده اش بود/ قسمت دوم

افتان و خیزان رفت و رفت تا رسید به نیزاری. خوب که تو نیزار پیش رفت رسید به فضای باز و گسترده‌ای. اما دید که دیوی رو زمین افتاده و ناله و زاری می کند. دیو آن قدر بزرگ بود که هر بار گریه می کرد، زمین زیر پایش می‌لرزید. حسن از دیدن او هیچ ترسی به دل راه نداد. نزدیک‌تر رفت و دید که ترکه‌ای به بزرگی یک درخت به پای دیو رفته. می خواست برود و ترکه را بیرون بیاورد، اما ترسید که نکند دیو قصد جانش را بکند.

دست به خورجین برد و طنابی بیرون آورد و مثل کمند انداخت و سر آن به ترکه گیر کرد و رفت و پشت درختی قایم شد و سر دیگر طناب را کشید. ترکه‌ی بزرگ از پای دیو بیرون آمد و دیو نعره زد و گفت: «ای کسی که آزارم می‌دهی، اگر دستم به‌ات برسد، پاره پاره‌ات می‌کنم.

دیو نشست و دید که ترکه‌ی بزرگ از پایش بیرون آمده و از جای آن چرکابه و خون سرازیر شد. بعد دیو آرام شد و به خواب رفت. بیدار که شد، دید پایش درد نمی‌کند. فهمید که ترکه را کسی از پایش بیرون آورده که می‌خواسته به او خوبی کند. بلند شد تا پیداش کند و عوض این خوبی پاداش به‌اش بدهد، اما هرچه دور و بر را نگاه کرد، کسی را ندید. میان نیزار گشت، باز هیچ آدمی‌زاد یا دیوی ندید. عاقبت به صدای بلند گفت: ای کسی که به من کمک کردی، خودت را نشان بده تا من هم عوضش به تو خوبی کنم.

حسن از پشت درختی که قایم شده بود، آمد بیرون. دیو تا او را دید، زانو زد و گفت: ای آدمی‌زاد! تو مرا از مرگ نجات دادی. بگو از من چه می‌خواهی؟

حسن گفت: من فقط می‌خواهم که بعد از این برادرت باشم. تو هم یار من باش. برویم تا پری، دختر پادشاه فرنگ را پیدا کنم.

دیو گفت: قبول دارم. من از این لحظه برادر توام، اما نمی‌دانم فرنگ کجاست. پشت من سوار شو تا تو را پیش برادر بزرگم ببرم. شاید او بداند.

حسن پشت دیو سوار شد و او به هوا بلند شد و پرواز کرد. مدتی تو هوا رفتند تا رسیدند به نیزاری. عمارتی وسط نیزار بود و دیو تو حیاط عمارت پایین آمد. حسن از پشت دیو که به زمین فرود آمده دید که دیو سفیدی جلو عمارت نشسته. دیو سفید تا برادرش را دید، خندید و گفت: برادر! خوش آمدی. مدتهاست که گوشت آدمی زاد نخورده‌ام. مطمئنم که گوشت این آدم طعم دهانم را عوض می‌کند.

دیو گفت: برادر: اگر این آدمی‌زاد را اذیت کنی، می‌روم و به پدرم می‌گویم. خودم هم تا عمر دارم، دست از دشمنی باهات برنمی‌دارم. این آدم مرا از مرگ نجات داده.

دیو سفید تا این را شنید، بلند شد و حسن را بغل کرد و شروع کرد به لیسیدن او. بعد با خوشحالی گفت: حالا که با برادر من برادر شده‌ای، برادر من هم هستی.

دیو سرگذشت حسن و جست و جوی او را برای پیدا کردن پری، دختر پادشاه فرنگ برای دیو سفید تعریف کرد. اما دیو سفید هم گفت: من هم نمی‌دانم فرنگ کجاست احتمالاً برادر بزرگ‌ترمان می‌داند. بروید پیش او.

حسن با دیو سفید خداحافظی کرد و سوار دیو کوچکه شد و رفتند به هوا. مدت زیادی تو هوا می‌رفتند، تا رسیدند به کوهی و جلو عمارتی تو کمرکش کوه پایین آمدند. دیو زردی جلو عمارت نشسته بود. تا حسن و دیو کوچکه را دید، گفت: برادر! خوش آمدی. مدت‌هاست که تو را ندیده‌ام. حتماً این آدمی زاد را آورده‌ای تا طعم دهان مرا عوض کند؟

دیو گفت: با این آدمی‌زاد کاری نداشته باش. او مرا از مرگ نجات داده و از آن لحظه برادر من است.

دیو زرد تا حرف برادرش را شنید، رفت و حسن را بغل کرد و به سینه‌ی خودش چسباند. دیو زرد راه فرنگ را می‌شناخت. به برادرش گفت که از کدام راه باید برود تا زودتر به فرنگ برسد. بعد با احترام آنها را روانه‌ی فرنگ کرد.

حسن و دیو رفتند و رفتند و بعد از چهل روز و چهل شب رسیدند به فرنگ. دیو به حسن گفت که نمی‌تواند به شهر بیاید، اما دسته‌ای از موهایش را به او داد و گفت که هروقت گرهی تو کارش افتاد، مویش را آتش بزند تا زود حاضر شود. حسن هم خنجر کوچکی از جیبش درآورد و به دیو داد و گفت: این خنجر را بگیر. هروقت دیدی از تیغه‌ی آن خون می‌چکد، بدان که گرفتاری برایم پیش آمده و نمی‌توانم موی تو را آتش بزنم. بیا و کمکم کن.

حسن و دیو از هم جدا شدند. حسن رفت تا رسید به چوپانی، جلوتر رفت و گفت: سلام برادر! میشی به من می‌فروشی؟

چوپان گفت: ای برادر: می‌بینم که تو این سرزمین غریبی. احترام غریبه‌ها هم برای ما واجب است. میشی به تو می‌بخشم. هرکدام را می‌خواهی انتخاب کن.

حسن دست چوپان را بوسید و از او تشکر کرد. میشی از میان گله گرفت و برد کناری و کشت. دل و اندرون میش را بیرون آورد و شکمبه‌اش را پاک کرد و به سرش کشید و درست شد به شکل جوان کچلی. به راه افتاد و رفت و رفت تا رسید به باغی. نگاهی به دور و بر باغ کرد و دید چه باغ قشنگی است.

حسن با اینکه شاهزاده بود، به عمرش باغی به این قشنگی به چشم ندیده بود. تو باغ گردش کرد و به چار حوض رسید. دست و صورتش را تو حوض شست. کمی از میوه‌های باغ خورد و تو سایه‌ی درختی خوابید. صبح که شد، نگهبان‌ها حسن را گرفتند و به خدمت پادشاه بردند. شاه تا او را دید، گفت: کچل! تو کی هستی؟

حسن گفت: قبله‌ی عالم به سلامت! پسر یتیمی هستم. کس و کاری ندارم. دیشب جایی برای خواب نداشتم. به همین دلیل آمدم به باغ شما و آنجا خوابیدم. اگر اشتباه کرده‌ام، دستور بدهید گردنم را بزنند.

شاه تا حرف‌های حسن را شنید، به نظرش جوان عاقلی آمد و به او گفت: ای کچل! معلوم می‌شود پسر عاقلی هستی. بیا غازهای باغ مرا بچران، من هم یک خرجی به‌ات می‌دهم.

حسن قبول کرد و از همان روز شد غازچران شاه. به کارش مشغول بود، تا روزی پری برای گردش رفت به باغ. یکهو دید جوانی تو باغ خوابیده. جلوتر رفت و حسن را شناخت. فهمید که قیافه‌اش را عوض کرده تا کارش بهتر پیش برود. از کار حسن حیرت کرد و به اتاق رفت و با خودش خلوت کرد که چه کار کند. از طرفی پدرش تا دختره را ناراحت و گرفته دید به همسرش گفت: برو به این دختره بگو، دیگر دست از این کارهاش بردارد. می‌خواهم او را شوهر بدهم.

همسر پادشاه رفت و به دخترش گفت: مادرجان! تو دیگر بچه نیستی. سن و سالی از تو گذشته. آخر تا کی می‌خواهی منتظر بمانی. پدرت خیال دارد تو را شوهر بدهد. خودت چه می‌گویی؟

دختر که دید مادر و پدرش دست بردار نیستند، گفت: مادر! حالا که پدر دست بردار نیست، مرا به رسم خودمان شوهر بدهید.

تو سرزمین فرنگ رسم بود که هروقت پادشاه می‌خواست دخترش را شوهر بدهد، باید تمام جوان‌های شهر از جلو عمارت کلاه فرنگی رد می‌شدند و دختر هر جوانی را می‌پسندید، سیبی را که تو دست داشت، به طرفش می‌انداخت. این رسم نشانه‌ی آن بود که این دختر و پسر زن و شوهر می‌شوند.

ادامه دارد…..


داستان شمشیر زنگ زده و دختر پادشاه/ شاهزاده ای که جانش وابسته به شمشیر زنگ زده اش بود/ قسمت دوم

برچسب‌ها

نظر شما


مطالب پیشنهادی