4/5/2025 9:03:43 AM

حکایت زنده به گور کردن تاجر/ داستان تاجری که هفت سال در قبر زنده ماند

اتفاقاً صاحب باغ در بالاخانه، سر در نشسته بود. تا حرف حمال را شنید، صداش کرد و گفت: ‌حمال باشی! بارت را برسان و برگرد اینجا، باری دارم، می‌خواهم ببری جایی.

حمال رفت و برگشت پیش صاحب باغ. دید باباهه تکیه زده به مخده‌های ملیله دوزی و دم و دستگاه مفصلی دارد. گفت: بارتان کجاست؟

حکایت زنده به گور کردن تاجر

صاحب باغ گفت: من از تو خوشم آمده. می‌خواهم سرگذشت خودم را برایت تعریف کنم. هرقدر هم تا شب کاسبی می‌کردی، من می‌دهم. بنشین و گوش کن.

دستور داد قلیانی برای حمال باشی آوردند و او شروع کرد به کشیدن. مرد گفت:‌ من پسر تاجری بودم و همیشه به نصیحت‌های پدرم گوش می‌کردم، تا این که زد پدرم مرد و من نشستم جای او و با شریک‌هام شروع کردم به تجارت. کارمان بالا گرفت و همیشه ده دوازده تا کشتی‌مان رو آب می‌رفت و می‌آمد.

روزی تو کشتی نشسته بودم که باد مخالف وزید و کشتی غرق شد. من دارائی‌ام را که تو یک جعبه بود، حمایل کردم و خودم را با تکه چوبی به جزیره‌ای رساندم. چند روزی تو آن جزیره بودم و شکمم را با میوه‌ها سیر می‌کردم، تا اینکه رد آب رودی را گرفتم، تا به سرچشمه‌اش برسم. رفتم و رفتم، یک وقت دیدم جلو دروازه‌ی شهری هستم. وارد شهر شدم و از جیبم پول درآوردم نان بخرم، گفتند این پول را اینجا قبول نمی‌کنیم.

از تو جعبه‌ام پول طلا درآوردم و رفتم پیش صراف تا خردش کنم. مرد صراف وقتی پیشامد مرا شنید، ازم خوشش آمد. مرا برد به خانه‌اش. دو سه روزی گذشت. هر روز دختری تو حیاط رفت و آمد می‌کرد که خیلی خوشگل بود. از صراف سؤال کردم که این دختر کی هست. گفت:‌ اگر می‌خواهی‌اش پیشکش‌ات. دختر را عقد کردم و کنار دکانِ صراف، دکانی باز کردم و مشغول صرافی شدم. بعد از مدتی فهمیدم که تو این شهر هر مرد، یا زنی بمیرد، همسرش را با یک کوزه آب و یک سفره نان می‌اندازند تو چاهی.

روزی از زنم پرسیدم: تو شهر شما اگر کسی زن بگیرد، می‌تواند زنش را با خودش به شهر دیگری ببرد؟ گفت: نه. گفتم: تو شهر شما طلاق هم هست؟ گفت: نه. دیدم بدجائی گیر افتاده‌ام. بعد از مدتی زنم مرد. او را خاک کردند و مرا هم با یک کوزه آب و یک سفره نان تو همان چاه انداختند، هرچه التماس کردم فایده‌ای نکرد. وقتی رسیدم به ته چاه، دیدم هزار ذرع گشادی دارد و کلی استخوان روی هم ریخته. حساب کردم دیدم نان و آبی که برای من گذاشته‌اند، به روز چهارم هم نمی‌رسد.

این بود که قناعت کردم، بلکه یک نفر دیگر را تو چاه بیندازند و با او شریک بشوم. تمام استخوان‌ها را یک طرف جمع کردم و لباس‌ها را هم طرف دیگر. بعد از دو روز یک نفر را انداختند پائین. بی‌چاره از ترس مرد. خلاصه، هفت سال ته چاه بودم و مرده خوری می‌کردم. هرکس را که پایین می‌انداختند، اگر می‌مرد که هیچ. اگر نمی‌مرد، خفه‌اش می‌کردم و آب و نانش را برمی‌داشتم.

بیشتر بخوانید: داستان یک قطره عسل از قابوس نامه/ حکایت مرد شکارچی و جنجال بر سر یک قطره عسل

یک روز دیدم گربه‌ای آمد و رفت سر وقت گوشت یک مرده. بعد هم رفت. فردا باز هم گربه آمد. وقتی برمی‌گشت، دنبالش رفتم. یک وقت چشمم به یک روشنایی خورد، دنبالش رفتم تا رسیدم کنار دریا. از خوشحالی زمین را سجده کردم. برگشتم و هرچه کفش و لباس تو آن هفت سال جمع کرده بودم، برداشتم و آوردم.

دو شبانه روز کنار دریا نشستم تا اینکه دیدم یک کشتی می‌آید. وقتی جلوتر آمد، دیدم از کشتی‌های خودم است. سوار شدم و آمدم و تمام لباس‌های مرده‌ها را فروختم. در این نه سالی هم که نبودم، شاگردان و میرزاها، همه‌ی درآمد مرا جمع کرده بودند. این باغ را بیست و پنج روز است که خریده‌ام. مقصودم این است که تا رنج نبری و زحمت نکشی، مالدار نمی‌شوی.

– تاجرى که همراه زنش به خاک سپردنش

– قصه‌هاى مشدى گلین خان ص ۲۲۷

– گرد‌آورنده: ل. پ. الول ساتن

– نشر مرکز چاپ اول ۱۳۷۴

(کتاب: فرهنگ افسانه‌هاى مردم ایران – جلد سوم-على اشرف درویشیان، رضا خندان (مهابادی)، انتشارات کتاب و فرهنگ، چاپ اول ۱۳۷۸)


حکایت زنده به گور کردن تاجر/ داستان تاجری که هفت سال در قبر زنده ماند

برچسب‌ها

نظر شما


مطالب پیشنهادی